شبی که کوه ها آدم ها را خوردند

داغ رودبار و منجیل، اما چنان جگرسوز بود که شاید نام قربانیان طارمی را کمرنگ کرد و کسی چندان التفاتی نکرد که آن ها هم داغدار واقعه بوده اند.

شبی که کوه ها آدم ها را خوردند

مریم طالشی| کوه که به کوه رسید، باکلور دیگر جان نداشت. زلزله دو کوه را جوری به هم چسباند که اصلاً انگار از اول هم باکلوری نبود. روستا بی آنکه مجال پیدا کند برای کشیدن آهی حتی، رفت لای کوه و مدفون شد. اهالی طارم و حومه، باکلور را با صدای ضجه چوپانی که دنبال نشانی از زن و بچه اش می گشت، به خاطر می آورند و صورت های مچاله شده زنانی که شیون کنان پارچه های سفید را پاره می کردند تا برای مردگان کفن بدوزند.

کنار رودخانه قابلمه های بزرگ چیده بودند تا آب بریزند داخلشان و اجساد را بشویند و غسل دهند. هرکه آن شب در باکلور بود یا مرد یا بسختی آسیب دید.

تا سال ها بعد قطع نخاعی های روستا را در درمانگاه های شهر های اطراف می دیدند. بعد کم کم اثری ازشان دیده نشد. یکهو انگار دود شدند و به هوا رفتند. روستا های دیگر مثل درام هم کم و بیش وضعشان همین بود. زلزله رودبار و منجیل، طارم را هم لرزاند، بدجوری لرزاند.

داغ رودبار و منجیل، اما چنان جگرسوز بود که شاید نام قربانیان طارمی را کمرنگ کرد و کسی چندان التفاتی نکرد که آن ها هم داغدار واقعه بوده اند. خودشان از این قضیه گله دارند، حتی حالا که سال ها از آن فاجعه دهشتناک و آن شبی که کوه ها آدم ها را خوردند، گذشته و باکلور با تابلوی روستای گردشگری، دیگر نشانی از آن تلخی بی سرانجام ندارد. سراسر سبز و باصفاست و محلی ها توصیه می نمایند حتماً سری به آن بزنید.

در باکلور می گردد محل پیوستن دو کوه را که سدی طبیعی تشکیل داده اند و دریاچه محصور شده پشت آن را دید و اگر سابقه واقعه را ندانید، محال است خیال کنید چه داستان غمناکی پشت این منظره زیباست.

درخت های گردو سایه گسترانده اند و گرچه می گویند سرمای بی هنگام اردیبهشت میوه ها را سوزاند، اما اینجا در طارم و شهر و روستا های حومه اش وضع درخت ها از همه جا بهتر است، چون هوا معتدل تر از باقی شهر های سردسیر زنجان است. بیخود نیست که لقب هندوستان ایران یا هندوستان کوچک را به آن داده اند.

برای رفتن به باکلور باید از طارم به سمت آب بر حرکت کنید. بعد از آب بر راه جاده خاکی را بگیرید. تابلوی روستا شما را به داخل دره ای راهنمایی می نماید. شش کیلومتر از سر جاده خاکی که می گویند دامدار ها خودشان آن را ساخته اند، راه است تا روستا.

دختربچه با مو های دوطرف بافته از خانه ای سنگی بیرون می دود. خانه تازه ساخت است. یک شیروانی آجری رنگ دارد و دو پنجره کوچک. بچه در کنار خانه، نشانی از زندگی است و به هیچ عنوان آن پیشینه دردناک را در ذهن تداعی نمی نماید. باکلور البته جمعیت مانا ندارد و اهالی برای ییلاق می آیند گاهی و در خانه های تازه ساز گذران می نمایند.

بیشترشان دیگر ساکن آب بر هستند که همراه با چورزق شهر های طارم را تشکیل می دهند. آب بر مرکز طارم است.

اهل اینجا هستید؟ زن، مادر دختربچه با دست جهتی را نشان می دهد که از آن آمده ایم: از گیلوند آمده ام. آنجا هستیم. اینجا برادرشوهرم دام دارد. زن و بچه اش طارم اند.

چرا کسی اینجا زندگی نمی نماید؟ امکانات نیست دیگر. سخت است خب. حالا فقط هم نه اینجا، مردم دیگر توی روستا ها نمانده اند. روستا های اینجا تازه خوب است. مردم رفاهشان بد نیست، یعنی جوری نیست که بگویی بی پول هستند، اما خب دلشان می خواهد بروند جایی که امکانات هست. کار هم باید باشد. جوان ها دیگر دامداری و کشاورزی نمی نمایند که، دوست ندارند. فقط پیر ها مانده اند.

زن که 33 ساله است، چیزی از زلزله 29سال پیش به خاطر نمی آورد، ولی شنیده که هیچ کدام از آدم های آن زمان دیگر نیستند: می گفتند کسی در روستا زنده نماند. موقع تابستان بود و برخی ها خانه نبودند تازه. مثلاً گله دار ها رفته بودند بالا. هرکه بوده، مرده. از جا های دیگر آمدند و جنازه ها را بیرون کشیدند و خاک کردند. من اینجور شنیده ام. خودم عمه ای داشته ام که با بچه هایش مرد. بیشترین آسیب را از زلزله، همین روستا دیده بود.

منظره درختان زیتون در دوسوی جاده، آدم را یاد زیر درختان زیتون کیارستمی می اندازد. زیتون طارم را می برند رودبار و به اسم زیتون رودبار می فروشند. مال طارم هم مرغوب تر است و هم محصولش بیشتر است. طعمش حرف ندارد. مثل برخی زیتون فروشی های رودبار هم کلک در کارمان نیست.

این را یکی از اهالی می گوید که هم زیتون کار است و هم خودش محصول را فرآوری می نماید و می گذارد برای فروش. اگر کسی اینجا کارخانه بزند، کارش می گیرد. ما خودمان زیتون را می خوابانیم و تلخی اش را می گیریم و شور می کنیم. بعد از توی دبه، یک مشت زیتون درمی آورد و می گوید: به این می گوییم زیتون ماری. بخور ببین خوشت می آید؟ طعم گس زیر زبانم می رود. خوشمزه است. لبخندی از سر رضایت می زند.

طعم گیلاس را هم می گردد در روستای شیت چشید که به روستای گیلاس معروف است. شیت با درختان گیلاس پدیدار می گردد. گیلاسش زودرس است و به لحاظ اندازه، خیلی درشت نیست، اما ترد و توپر است. اینجا شغل مردم باغداری است، بیشترش هم گیلاس. زردآلو هم داریم از مال ماهنشان خوش طعم تر. سال جاری محصول کمتر است به خاطر اینکه سرما زد.

حاجی حیدری باغدار با چالاکی یک مشت گیلاس می چیند و آب کتری را که هیزم زیرش خاموش است روی آن می ریزد و تعارف می نماید.

اینجا گردشگر هم می آید، اما توقع دارند مثل شمال باشد. فکر می نمایند طارم هم مثل گیلان است. ما البته رطوبت آن طرف را تا حدی داریم. برنج طارم را که می دانید چقدر معروف است. بهش می گویند برنج گوهر. انجیر طارم هم معروف است. ولی اینکه فکر نمایند اینجا مثل شمال است، خب درست نیست. برای همین ممکن است توی ذوقشان بخورد. مثلاً گردشگر می آید و می گوید ما فکر کردیم مثل فومن است، اینجا که هیچی ندارد. در صورتی که اینجا هم اندازه خودش خوب است.

دو کوهنورد در شانه کش جاده خاکی حرکت می نمایند. جهت معروف کوهنوردی طارم از ییلاق تکاب است به سمت قلعه رودخان. قبلاً تمام راه را از خود طارم پیاده می رفتند و سه چهار روز طول می کشید و از آن طرف با ماشین از فومن برمی گشتند. حالا، اما چون با ماشین می توانند تا ییلاق بروند، دوروزه تمام می گردد.

یک جهت دیگر هم از گشت رودخان یا امامزاده ابراهیم است. جهت طارم به ماسوله هم از دیگر جهت های کوهنوردی است. کوهنورد ها اهل زنجان هستند. می گویند سالی چندبار همین جهت را می روند. البته زمستان نمی گردد رفت و بهار هم مناسب نیست، چون دامنه ها بشدت مستعد جاری شدن سیلاب هستند. از روستای سرخرود می گویند که در منطقه طارم است و محدوده حفاظت شده محیط زیست و کل و بز دارد.

سال جاری پوشش گیاهی دامنه ها به خاطر بارندگی خیلی خوب است. پارسال این طور نبود. همین هم مرتع را بیشتر مستعد آتش سوزی می نماید. کافی است یک نفر ته سیگارش را از ماشین بیندازد بیرون و منطقه ای به آتش بکشد. راهداری کنار جاده را بوته زنی نموده که جلوی این اتفاق را بگیرد، اما بهرحال هرسال که هوا گرم می گردد، آتش سوزی اتفاق می افتد، حالا یا با سهل انگاری رهگذران یا به صورت طبیعی.

کوهنوردان به راهشان ادامه می دهند. کم پیش می آید از جاده خاکی که عرضش به زود اندازه یک ماشین است، اتومبیلی رد گردد. سکوت محض برقرار است و آرامشی عمیق؛ انگار نه انگار که سال ها پیش، شبی آدم هایی را همین حوالی، کوه ها خورده اند.

منبع: روزنامه ایران

منبع: فرادید

به "شبی که کوه ها آدم ها را خوردند" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "شبی که کوه ها آدم ها را خوردند"

نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید